راه سبز موفقیت

در عشق دو دلی و تردید نیست بی تردید باید هیچ شد..........

راه سبز موفقیت

در عشق دو دلی و تردید نیست بی تردید باید هیچ شد..........

...

 

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
 می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می انم ! عزیز
 می دانم که اهالی اینحدود حکایت
 مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
 اما تو که می دانی
 زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
 زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
 زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
 زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
 زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
 بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
 باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
 دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
 کرم های کوچک کابوس خورده اند
 تنها دستت را به من بده
 و بیا 

        

"خیلی دلم برات تنگ شده " ....این حرفی بود که وقتی بهم زدی فهمیدم خدا هنوزم دوستم داره ؛ دوباره پیدا شدن برام سخت بود ولی خدا بهم ثابت کرد مه هیچ چیزش بی حکمت نیست . میدونی چی می خوام بگم ؟ ... از زندگی دوباره خودم میخوام بگم ....

تا چند ماه پیش فکر میکردم عاشقتم ..یه عاشق واقعی....تازه فهمیدم عشق اون موقع من یه عشق کودکانه بود ؛ دوست داشتنم مثل دوست داشتن بهترین اسباب بازی یه کودک بود که هر کاری رو میکرد تا به هر قیمتی شده اون چیزی که دوستش داره رو ازش نگیرن .

حالا به این فکر نمیکرد که شاید اون اسباب بازیه نخواد یا به خاطره بعضی چیزایه خودش با اون بازی کنه .....

اون کودک شاید از اون اسباب بازی دل زده بشه و دیگه اونو نخواد  ولی من الان تورو میخوام ..نه به اجبار ...نه به سختی کشیدن و عذاب تو.....

تازه فهمیدم اونی که عاشق بود تو بودی نه من... تو بودی که حاضر شدی همه سختیارو به جون بخری ولی منو نرنجونی...توبودی که به خاطر ناراحت نشدن من هر حرفی رو از همه کس  بشنوی و دم نزنی .... تو حتی سختی های منم کشیدی..... حالا دیدی همون فرشته ی من هستی ....

تا به حال کلمه "دوستت دارم" اینقدر برام قشنگ نبود .... دلم تنگ شده برای یک بار در آغوش گرفتنت ...برای لمس بوسه ی تو .... برای تو...برای خودت.....

این بار با تمام وجود میگم .................................زیبا ترین هدیه خدایی با تمام وجود دوستت دارم .

                                                                                                                                               

.

هیچ ندارم که بنویسم. دلتنگی هایم دیگر حال و هوای سابق را ندارند.


دیگر مثل سابق دلم صاف و زلال نیست. دیگر این رمضان هم طعم سابق را ندارد.


آه چه بر سر من آمده است؟


صیادم را بگویید به شکارم بییاید ، من بس نشسته ام تا بیابد مرا!....

    

خلق شیطان........

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

 

قصه ی شهر سکوت......

 

روزی دل من که تهی بود و غریب
 از شهر سکوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
اکنون تو مرا همه شوری و صدا
 اکنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین بار دگر
 ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید 

 

دوباره سلام.....