ولادت با سعادت خودم بر همه مسلمانان جهان تبریک و تسلیت باد ..
امیدوارم این روز پرشکوه به همه شما خوش بگذره ....

و اینک ادامه داستان............
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم.
اما ... نه :
گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من ، (این دوستان پاک).. که از شوق سر به دامن هم می گذاشتند
و از این پل بزرگ (پیوند دستها) دل های ما به خلوت هم راه داشتند !
یک بار نیز (یادت اگر باشد).. وقتی تو راهی سفر بودی ..
یک لحظه ... وای تنها یک لحظه .. با هم گریستیم ...
همین روز بود اگر یادت باشد .......
تنها نگاه بود وتبسم میان ما
ما پاک زیستیم !
ای سرکشیده از صدف سال های پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو ، آفتاب بودی
بخشنده ، پاک ، گرم
من ، مرغ صبح بودم ( مست و ترانه گو) ...
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم............
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله بلند شفق ها غمگین گداختیم....
جز یاد آن نگاه و تبسم ،
مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم...
ما پاک سوختیم.
ما پاک باختیم...
ای سرکشیده از صدف های سال های پیش
ای بازگشته ، ای به خطا رفته !
با من بگو حکایت خود تا بگویمت ..
اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه ،
آن دست های گرم ،
آن قلب های پاک ،
و آن رازهای مهر که بین من و تو بود...
ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو ، دور... !
با آتش نهفته به دل های بی گناه
تا جاودان صبور...
ای آتش شکفته ، اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت ؟
ای جان غم گرفته ، بگو ، دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت ؟
................................
|